سیب نامه(فرهنگی.هنری.تبادل افکار)

استفاده از مطالب تنها با ذکر منبع یا نام نویسنده آزاد است

من حسادت دارم
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٧   کلمات کلیدی: شعر ،بهرام بیگلویی ،من حسادت دارم

من حسادت دارم

به همان لحظه پوچ رفتن

از همه قید و قیود عاشقی بگسستن

من به معشوقه تو ،در میان آفتاب

بس حسادت دارم

من به چشمان تحیّر زده خاله قزی

به پریشانی موهای تو در هلهله یک بازی

من به آن روز بلند

بس حسادت دارم

من به آن لِیُ لِی و آن سنگ سفید

 که دلیل همه شادی توست

من به دنیای عجیب تو ، حسادت دارم

من به آن لذت ده سالگی ام

نه برای بازی،نه برای شادی

که برای دیدن خنده توست،

بس حسادت دارم

چشم من طرح اندام تو را می پایید

و تو غافل زمن و خنده من

گرم بازی و پریدن، سر این خانه و آن خانه لِی لِِی بودی

گرمی خنده تو ؛از سرم برد تمام اتش تابستان

من به خورشید حسادت دارم

که تنت را نوازش می داد.

وتو رفتی و ندیدی که دلم پاشیدست!

من به معشوقه تو، در میان آفتاب، در کنار لِی لِِی؛

من به آن سنگ سفید !

بس حسادت دارم...!!!

                                

                                   بهـــــرام بیگــــلویی

پ.ن١:بعضی ها میان که با رفتنشون هم نمیرن

پ.ن٢:بعضی ها دوست دارن برن ،شایدم حق دارن اما ما نمیخوایم برن

پ.ن٣:بعضی ها قبل از بودنشون بودن و بعد از رفتنشون هم هستن (تو از انهایی سنجاقک کوچولو)