یاددارم درغروبی سردسرد
میگذشت ازکوچه مادوره گرد
دادمیزدکهنه قالی میخرم
دست دوم جنس،عالی میخرم
کاسه وظرف سفالی میخرم
گرنداری کوزه خالی میخرم
اشک درچشمان باباحلقه بست
عاقبت آهی کشیدبغضش شکست
اول ماه است ونان در سفره نیست
ای خداشکرت،ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت آقا سفره خالی،میخرید؟

/ 0 نظر / 3 بازدید