و امروز آنقدر شفافیم

و امروز آنقدر شفافیم

که قاتلان درونمان پیداست

و دریای شهرمان

آنقدر خسته است

که عنکبوت

بر موج هایش تار می بندد

کاش

کسی این مارها را

عصا کند

وکاش آن که استخوانهایم را می لیسید

شعر هایم را از بر نبود

زنبورها را مجبور کرده ایم

از گل های سمّی

عسل بیاورند

و گنجشکی که سال ها

بر سی برق نشسته

از شاخه ی درخت می ترسد

 

 

با من بگو چگونه بخندم

وقتی که دور لب هایم را مین گذاری کرده اند

ما

کاشفان کوچه های بن بستیم

حرف های خسته ای داریم

این بار

پیامبری بفرست

که تنها گوش کند...!!!

/ 0 نظر / 7 بازدید