باران

دیشب وقتی باران از آُسمان نزول کرد و گرد و غبار را از آدم های شهرشست؛یاد تو افتادم.

بی اختیار و بی هدف خیابان ها رو گز میکردم فقط نگاهم به کفشای خیس و گلیم بود.

چقدر زمان بی رحم ،به یاد گذشته افتادم اما گریه نکردم آخه داشتم به گریه آسمون که شاهدم بود گوش میکردم.

هیچ وقت خودم را در تو ندیدم یا تو آینه نبودی یا من حظور نداشتم.

سرما تو وجودم بیداد میکرد اما آتش یاد تو حرارتی در رگهام ایجاد میکرد که تنها به تو و به شعر باران که زمزمه میکردیم می اندیشیدم:

تنها به باران فکر میکنم

که از آُسمان می آید

از لباسهایم

از پوستم میگذرد

و مرا از درون غرق میکند...!

 آری باران و من ناگفته های بسیار با یکدگر داریم،تنها شاهدمان آسمان است... !

/ 1 نظر / 4 بازدید
گیلدا

من بر می خیزم چراغی در دست چراغی در دلم زنگار روحم را صیقل می زنم آینه ای برابر آینه ات می گذارم تا از تو ابدیتی بسازم خیلی زیبا بود و منو یاد این شعر انداخت و به دنیای تنهائیام خوش اومدی ... من لینکت کردم [لبخند][گل][گل]